تبليغاتX
قصه عشق

قصه عشق

دوستت دارم کمتر از خدا و بيشتر از خودم چون به خدا ايمان دارم ولي به تو احتياج

لعنت به این زندگی!!!

لعنت به این زندگی ….

وقتی که گریه کردیم گفتن بچه است.

 وقتی که خندیدیم گفتن دیونه است.

وقتی که جدی بودیم گفتن مغروره.

وقتی که شوخی کردیم گفتن سنگین باش.

وقتی که حرف زدیم گفتن پر حرفه.

وقتی که ساکت شدیم گفتن عاشقه.

حالا ام که عاشقیم می گن گناهه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 15:47  توسط نیلوفر قرمز  | 

چشماتو ببند!!!

اگه یه روز فکر کردی نبودن یه کسی بهتر از بودنشه

چشماتو ببند و اون لحظه ای که کنارت نباشه رو

تصور کن اگه چشمات خیس شد بدون داری

به خودت دروغ می گی و هنوز دوستش داری

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 11:13  توسط نیلوفر قرمز  | 

یک نفر دلش شکسته بود!!!

 

یک نفر دلش شکسته بود

 توی ایستگاه استجابت دعا

 منتظر نشسته بود ...منتتظر

ولی دعای او  دیر کرده بود

 او خبر نداشت که دعای کوچکش

 توی چار راه آسمان  پشت یک چراغ قرمز شلوغ...
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد

*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 17:19  توسط نیلوفر قرمز  | 

باز باران بی ترانه!!!

 

باز باران بی ترانه

باز باران با تمام بی کسی های شبانه

میخورد بر مرد تنها،میچکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم....باز ماتم

 

من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده

نمی دانم ....نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟

 

نمی فهمم، چرا مردم نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست؟؟؟

 

نمی فهمم کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه های باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟؟؟

 

نمی دانم،نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران،عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم؟؟؟

 

یاد آرم ،روز باران را

یاد آرم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران... از برای نان

 

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان

نمی دانم، کجای این لجن زیباست؟؟؟

 

**********

بشنو از من کودک من

پیش چشمم،مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست

و آن باران که عشق دارد...فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد

 

خدا هم خوب می داند که

این عدل زمینی،عدل کم دارد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 16:30  توسط نیلوفر قرمز  | 

بهار.....پژمرد!!!

 

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من موهاشو شونه کنم
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
بوسش میکردم
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید. شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم واسش حرف بزنم
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
دیوونه دیوونه …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم
ولو شدم رو زمین .هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 4:4  توسط نیلوفر قرمز  | 

فردا خورشید طلوع خواهد کرد

 

زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و

 قلبها گرامی تر از آن هستند که بشکنند

آنچه از روزگار بدست می آید با خنده نمی آید

 و آنچه ازدست برود با گریه جبران نمیشود

فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 3:51  توسط نیلوفر قرمز  | 

پروانه!!!

 

کودک نجوا کرد خدایا با من حرف بزن.

 

مرغ دریایی آواز خواند ولی کودک نشنید!

 

کودک فریاد زد خدایا با من حرف بزن.

 

رعد در آسمان پیچید ولی کودک گوش نداد

 

کودک نگاهی به اطرافش کرد گفت خدایا بگذار ببینمت

 

ستاره ای در آسمان درخشید ولی کودک توجه نکرد

 

کودک فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان بده

 

زندگی ای متولد شد اما کودک نفهمید

 

کودک با نا امیدی گریست گفت خدایا با من در ارتباط باش

 

بگذار ببینم این جایی خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد

 

ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 3:41  توسط نیلوفر قرمز  | 

عشق!!!

 

عشق ابدي است و اگر نباشد عشق نيست .

"love is for ever and if it doesn 't last forever it isn't love" 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 12:36  توسط نیلوفر قرمز  | 

"غرور"

 

"غرور"

غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوستت دارم

حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره میشمارم

تنهایی عین یه تبر شکسته برگ وریشه مو

 

سوزونده افت غرور از حالا تا همیشه مو

اگه بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی

من تو خیال تو بودم تو تو خیال من بودی

 

کاش که میون من وتو تو اون روزا حصار نبود

هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود

انگار که تقدیر نمیخواست تو در کنار من باشی

 

منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی

یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده

نمیشه فکر دیگه کرد کرد ما خیلی دیرمون شده

 

تقصیر هردومون بوده ما عشقو نشناخته بودیم

فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم

باید یکی از ما دوتا غرور و میگذاشت  زیرپا

 

اروم به اون یکی میگفت یه عاشق واقعی باش

جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست

سواره هرگز باخبر از غصه ی پیاده نیست

 

توی مسیر عاشقی باید هوای دل و داشت

حرف دلو عین قسم رو طاقی چشما گذاشت

حالا که من تنها شدم قدر چشاتو میدونم

 

ولی نمیشه کاری کرد همیشه تنها میمونم

کاش توی دنیا هیچ کسی قربونی غرور نشه

راه دوتا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 19:6  توسط نیلوفر قرمز  | 

 

هیچوقت یادم نمیره زیر تک درخت نارون فقط من و تو

اولین روز تابستون زیر قطره های بارون فقط من و تو

فقط من و تو

ثانیه هایی که فقط با چشامون حرف می زدیم

چند روزی بود همدیگرو ندیده بودیم

حرفایی که تو اون چند روز می خواستیم بگیم فقط تو چند دقیقه سکوت خلاصه شد

شبای پاییز هیچوقت یادم نمیره می دونستی فاصلمون چقدر بود

ولی خیلی بهم نزدیک بودیم . می گفتی فقط من و تو الان بیداریم

می دونستم قلبم یه تیکه کم داره برای همین نمی خواستم تورو از دست بدم

یاد اون روز افتادم که گفتی فقط به فکر خودم هستم .

هنوزم خود خواهم

هیچ وقت شور و حال گذشته رو ندارم

نمی دونم تا کی باید به تماشای ساعت بشینم

جز افکار پراکنده چیزی برام نمونده

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 2:54  توسط نیلوفر قرمز  |